تبليغاتX
روح تشنه
 
می وزد در سینه ام مثل نسیم
 
یا رحیم ارحم علی عبدالعین
 
خشکسالی آمده در چشم من
 
چون گنه آفت زده در چشم من
 
از فقیری سینه را وا می کنم
 
آه را با ناله سودا می کنم
 
خسته از خود ، خسته از اطراف خود
 
خسته از این سینه ی ناصاف خود
 
استعازه می برم از هر رجیم
 
یا رحیم ارحم علی عبدالعین
 
ای خدا این عبد را رسوا مکن
 
اشک حسرت بار را حاشا مکن
 
سینه ام تنگ است ای دلدار خوب
 
مثل اوقات غم آلود غروب
 
از گناهان گشته حال دل وخیم
 
یا رحیم ارحم علی عبدالعین
 
دستهای بنده ات را رو مکن
 
دیده ی آلوده ام را بو مکن
 
مشت خاکم زود بر بادم مده
 
صید نفسم دست صیادم مده
 
شمع هستم زود خاموشم مکن
 
غافلم اما فراموشم مکن
 
آسیم این جرم را بر من مگیر
 
میهمان بر تو ای مهمان پذیر
 
تو کریمی و غفوری و رحیم
 
یا رحیم ارحم علی عبدالعین

یاحق تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت 8:56 قبل از ظهر  توسط .....  | 

 

شب گریه می کنم که سحر یاریم کنن

بال و پری زنم که هواداریم کنن

امشب به ناتوانیم اقرار می کنم

شاید ملائک نگه بر زاریم کنن

حمالی تو شغل شریفیست شاکرم

هرچند خلق حمل به بی عاریم کنن

من گرچه مستمندم ولی خار نیستم

مگذار خلق نقل خود از خاریم کنن

 چرخیدنم به گرد خودم بعد از این بس است

لازم نکرده مرکب اسراریم کنن

خط و نشان برای ضعیفی چو من نکش

جایش بگو که رفع گرفتاریم کنن

 لعنت به حاجتی که غیر تو خواستم

نزدیک بود درهم و دیناریم کنن

امشب خراب و شسته و رفته مرا بخر

فردا بخوان به قبر که معماریم کنن

گفتم که پیش خلق دعوا نکن مرا !!

ترسم که متهم به گنهکاریم کنن

از اخم و تخم دست بکش من که مرده ام!!!

حیف از دو چشم تو که عزاداریم کنن . . .

یاحق

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/14ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط .....  | 

 

چشمم به انتظار تو تر شد

 

نیامدی اشکم شبیه خون جگر شد

 

گفتم غروب جمعه تو از راه می رسی !!!

 

نیامدی عمرم در این قرار به سر شد

 

تا خواستم به جاده ی وصل تو رو کنم

 

نیامدی غفلت مرا رفیق سفر شد

 

این نفس بد مرا خار و زار کرد

 

نیامدی روز و شبم به لغو سپر شد

 

از ما گناه سر زد و تو شاهدش شدی

 

دیدی دلم به راه دگر شد ؟؟؟

 

از ما که منفعت نرسیده برای تو

 

هر چه ز ما رسیده ضرر شد

 

گفتم لااقل سر افطار می رسی !!!

 

 دیده به راه ماند و سحر شد...

                                                                   یاحق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 4:44 قبل از ظهر  توسط .....  | 

زهرا همان کسیست که بیت محقرش

 

طعنه زده به عرش و تمامی گوهرش

 

او را خدا برای خودش آفریده است

 

تا اینکه هر سحر بنشیند برابرش

 

شرط پیمبری که به پسر داشتن که نیست

 

آنکس پیمبر است که زهراست دخترش

 

مانند احترام خداوند واجب است

 

حفظ مقام فاطمه حتی به مادرش

 

یک نیمه اش نبوت و نیمش ولایت است

 

حالا علی صدایش کنم یا پیمبرش..؟؟؟

 

دست توسل همه ی انبیا بود

 

بر رشته های چادر فردای محشرش

 

ما بچه های فاطمه ممنون فضه ایم

 

از اینکه وا نشد پس در پای دخترش

 

مسمار در اگر چه برایش مزاحم است

 

اما مجال نیست که بیرون بیاورش

 

یاحق

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 4:50 قبل از ظهر  توسط .....  | 

دیشب کسی برای تو سجاده وا نکرد

 

بغضی ترک ندید و گلویی صدا نکرد

 

انگار ما بدون حضور تو راحتیم..!!!!

 

وقتی کسی برای ظهورت دعا نکرد

 

مارا همین صدا نزدن بی خیال کرد

 

مارا همین صدا نزدن با خدا نکرد

 

وقتی که دامن تو رها شد ز دست ما

 

دست گناه دامن ما را رها نکرد

 

در روزگار ما تو بیابان نشین شدی

 

خاکم به سر از اینکه دل ما حیا نکرد

 

توبه از اینکه این دل  بی بند و بار ما

 

جایی برای آمدن یار وا نکرد

یاحق

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 3:18 قبل از ظهر  توسط .....  | 

گفتم از زشتی گفتار بدم. گفت بیا...!

 

از سیه کاری رفتار بدم. گفت بیا...!

 

گفتم از غفلت دل از هوسم از نفسم

 

صاحب آن همه کردار بدم. گفت بیا...!

 

گفتم از سرکشیم سینه سپر داد زدم

 

نیستم خسته دل از کار بدم. گفت بیا...!

 

گفتم از دوست گریزانم و در خود غرقم

 

دائما در پی پندار بدم. گفت بیا...!

 

گفتم از گوهر ذکر تو ندارم بهره

 

غوطه ور مانده در افکار بدم. گفت بیا...!

 

گفتم ای چشمه ی خوبی سحری چشم گشا

 

نگر اعمال شرربار بدم. گفت بیا...!

 

گفتم ای صاحب این سفره که خوبان جمعند

 

گفته بودی که خریدار بدم. گفت بیا ...!

 

گفتم آئینه ی شیطان شده بودم عمری

 

خسته از دست همین یار بدم. گفت بیا ...!

 

گفتم آقا ز دست دل من رنجیده

 

من همان عبد گنهکار بدم. گفت بیا...!

 

یاحق

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/01ساعت 5:48 قبل از ظهر  توسط .....  | 

ساقی بریز باده و حالم خراب کن

 

یک جرعه در پیاله ی ما هم شراب کن

 

ای آرزوی بندگیت مانده بر دلم

 

بگشا گره ز کار دلم فتح باب کن

 

ای منتها امید دلم چاره ای بساز

 

ای چاره ساز این دل ما را مجاب کن

 

ای دل به کوی خسته دلان خانه کن بنا

 

کمتر میان راه ایاب و ذهاب کن

 

دل خستگان به حال سحر آشنا ترند

 

یارب بیا و در دل ما انقلاب کن

 

با ساقیان جام شهادت مرا چکار...!!؟؟

 

اصلا بیا و سائل خود را جواب کن

 

نزد معشوق لغزش ما را به ما نگیر

 

خواهی مرا به آتش قهرت عذاب کن

 

من مال پیاله ی ساقی کوثرم

 

امشب دگر دعای مرا مستجاب کن

 

می میرم ای حبیب که رویی نشان دهی

 

آن چهره را بیار و برون از نقاب کن

 

یاحق

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/28ساعت 4:11 قبل از ظهر  توسط .....  | 

مرا به جاده ی بی انتهایتان ببرید

مرا به روشنی ناکجایتان ببرید

کنار سفره اگر میلتان تمایل داشت

دو تکه سیب برای گداییتان ببرید

سوار بال قنوت فرشته می گردم

اگر که نان مرا در دعایتان ببرید

برای آنکه به توحید چشمتان برسم

مرا به سمت اذان صدایتان ببرید

مرا شبیه نسیم سحر در این شبها

به پای بوسی پایین پایتان ببرید

و تا قیام قیامت ستاره می ریزم

اگر مرا سحری کربلایتان ببرید

اگرچه قابلتان را ندارد این اشکم

کمی برای مرحم زخمهایتان ببرید

یاحق

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/03ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط .....  | 

 

ای دوست به بازار غمت مشتریم کن

 

تا آنکه به مقصد برسم رهبریم کن

 

بر خلق خود اخلاق مرا کن  متخلق

 

از خلق بد ای دوست بیا و خجلم کن

 

بیمار گناهم تو پرستار دلم شو

 

در تحت عنایات خودت بستریم کن

 

یک عمر گذشتی تو ز من دلبر زهرا

 

ای دوست محدب دل و روح جریم کن

 

از کوثر عشقت بده یک جرعه گدا را

 

تا شیعه ی زهرا بشوم کوثریم کن

 

آنگاه چو زهرا که به خون مست علی بود

 

پاکم کن و در خون بکش و حیدریم کن

 

تا عبد حسینت شوم و فارق از عالم

 

یارب تو بیا جلوه بر این نوکریم کن

 

اشکی که بریزم به حیسنت ز قیامت

 

در پیش خلائق سبب برتریم کن

 

یاحق

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/09ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط .....  | 

بنام حق

 

من از دیار حبیبم غریب افتادم

 

بیا بیا گل نرگس برس به فریادم

 

در این زمانه ی غربت تو تکیه گاه منی

 

زلطف و مرحمت خویش کن تو امدادم

 

تمام دار و ندارم تصدق سر توست

 

وجود خویش همه نزر نام تو دادم

 

همیشه ناله ام از دوری شما بوده

 

ولی بیاد سحرگاه وصل تو دل شادم

 

خوشم اگر چه حقیرم حقیر خوبانم

 

بدین طریق قدم در ره تو بنهادم

 

بدین طریق بود عاقبت به خیری من

 

که در میان قنوت سحر کنی یادم

 

مرا اگر ز سر خویش واکنی چه کنم

 

اسیر ظلف تو هستم ز غیر آزادم

 

یاحق

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/09ساعت 2:57 قبل از ظهر  توسط .....  |